روزی دو بار هم بیشتر اجازه نمیدادند که به دستشویی بروم. در اینفرصت کاسه ادرار را به دستشویی برده خالی میکردم. یکبار در همیندفعات که کاسه را با خود به روی زمین میکشیدم، ادرار لب پَر شد و مقداری از آن روی زمین راهرو ریخت که نگهبان آمد و بقیه آن را روی سرم خالی کرد. یکدفعه جا خوردم. آنقدر کارش …
Check Also
مادرت در نظرت بود، زمین افتادی…
گنبدش آفتاب شب بیکسی هاست و مرقدش سایه سر همه بیپناهیها… لحظههای دلتنگی و در …
مدرسه علمیه فیضیّه و دارالشفاء The Feyziya Seminary مدرسه علمیه فیضیّه و دارالشفاء The Feyziya Seminary