پیری بود، تهیدست و تنها، نه کسی به او توجه داشت و نه مال و مقامی داشت. تنها چیزی که داشت، یک چنگ کهنه بود و نغمههایی از دل پُر دردش. شب جمعه، وقتی همه به خانقاه میرفتند تا دعا و ذکر کنند، پیر جایی در جمع نداشت. کنار در خانقاه نشست، چنگ را در بغل گرفت و با دل …
Read More »